غزل اخر

امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبی دنیای ما. یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.انها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهی هاشو  بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید منصور کنار پنچره دانشگاه ایستا ده بود و به دانشجویانی که زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد. منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد ژاله داشت  وارد دانشگاه می شد.  منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام کرد ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی. بعد سکوتی میانشان حکم فرما شد منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی ژاله هم سرشو به علامت تائید تکان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی که از قدیم  میانشون بود بیدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یک عشق بزرگ، عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت .

منصور داشت دانشگاه رو تموم می کرد وبه خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول کرد طی پنچ ماه سور سات عروسی آماده شد ومنصور ژاله زندگی جدیدشونو اغاز کردند. یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتشو و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.

ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت.

 در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب کرد منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دکترها از درمانش عاجز بودند بیماری ژاله ناشناخته بود.

اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم  برد وژاله رو کور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان انجا هم نتوانستند کاری بکنند.

بعد از اون ماجرا منصور سعی می کرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش کتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت.

ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغیر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود و گاهی فکر طلاق ژاله به ذهنش خطور می کرد.منصور ابتدا با این افکار می جنگید ولی بلاخره  تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده. در این میان مادر وخواهر منصور آتش بیار معرکه بودند ومنصوررا برای طلاق تحریک می کردند. منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر کار یه راست می رفت به اتاقش. حتی گاهی می شد که دو سه روز با ژاله حرف نمی زد.

یه شب که منصور وژاله سر میز شام بودن منصور بعد از مقدمه چینی ومن ومن کردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت  من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعتی بهتر بگم نمی تونم. می خوام طلاقت بدم و مهریتم.......  دراینجا ژاله انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.

بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند که روزی در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتی پائین آمدند در حالی که رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختی تکیه داد وسیگاری روشن کرد  وقتی دید ژاله داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز کرده گفت: لازم نکرده خودم میرم بعد عصای نایینها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد .

ژاله هم می دید هم حرف می زد . منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده . منصور با فریاد گفت من که عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی و با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج ژاله. وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم. دکتر در حالی که تلاش می کرد یقشو از دست منصور رها کنه منصور رو به آرامش دعوت می کرد بعد  از اینکه منصور کمی آروم شد دکتر ازش قضیه رو جویا شد. وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد دکتر سر شو به علامت تاسف تکون داد وگفت:همسر شما واقعا کور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به کار افتاد و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد.همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم. سلامتی اون یه معجزه بود. منصور میون حرف دکتر پرید گفت پس چرا به من چیزی نگفت. دکتر گفت: اون می خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه...

 منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود...

 

نوشته شده توسط ملینا در ۱۳٩٠/٧/٢۸ ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

آینه پرسید چرا دیر کرده است؟

نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟

خندیدم و گفتم او اسیر من است تنها دقایقی چند دیر کرده است.

شاید هوا سرد بوده /شاید موعد قرار تغییر کرده است.

خندید به سادگی ام ایینه و گفت احساس پاک تورا زنجیر کرده است/

گفتم از عشق من اینچنین سخن مگو/گفت خوابی سالها دیر کرده است

در ایینه نگاه میکنم عشق تو عجب مرا پیر کرده است

راست میگفت ایینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است

نوشته شده توسط ملینا در ۱۳٩٠/٧/۱٧ ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

قلبروزی که حمید از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسیمگی آن را پذیرفتم. یافتن همسری مانند حمید با شرایط او شانسی بود که همیشه به سراغ من نمی آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجیبی مانند حمید را پیدا کنم.

"حمید مرد زندگی است و میتواند در سخت ترین شرایط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" این عین جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز تحقیق در مورد حمید به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعایت تمام آداب و  رسوم سنتی من و حمید به عقد یکدیگر در آمدیم و زندگی مشترک خود را شروع کردیم . حمید با من بسیار محبت آمیز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب " نازنین " و " جانم " و " عزیزم " و " عشقم " و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نیمه شب یکی از روزهای تعطیل از او شیرینی تازه خواستم و حمید تمام شهر را زیر و رو کرد و حتی یکی از دوستان قنادش را از خواب بیدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترین شیرینی قابل تصور را فراهم ساخت .

حمید به راستی عاشق و شیفته من بود و من از اینکه توانسته بودم به راحتی و بدون هیچ زحمتی چنین شیفته شوریده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در پوست خود نمی گنجیدم . هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم . یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشوید و روز دیگر از او می خواستم که مرا به گرانترین رستوران شهر ببرد . روز دیگر از او تقاضا می کردم که کار خود را نیمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگیرد و خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز دیگر خودم را به مریضی میزدم واز او میخواستم در منزل بماند و مواظب من باشد .

حمید همه این کارها را بدون هیچ اعتراضی انجام می داد . او آنقدر مطیع و رام بود که کم کم یادم رفت حمید به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشی و بی رحم هم باشد . حتی یک روز در یک جمع فامیلی نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که " حمید خر خودم است و هر چه بگویم گوش می کند . "

صورت سرخ و چشمان شرمنده حمید نشان داد که او از این جمله من ناراحت شده است اما با همه اینها هیچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسیر صحبت را عوض کرد .

شب که منزل خود برگشتیم حمید در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که آن شب درست و حسابی معنایش را نفهمیدم ولی به هر حال با معذرت خواهی وگفتن اینکه یک شوخی ساده بود قضیه را به فراموشی سپردم . آن شب حمید گفت : " عشق موجود حساسی است واز اینکه کسی به او شک گند و مهمتر از اینکه کسی او راامتحان کند بدش می آید . "

کم کم این فکر به مخیله ام افتاد که حمید در عشق و مهمتر از همه در زندگی موجودی بی عرضه و بی خاصیت است ومن موجودی بسیار برتر و والاتر از او هستم . حتی گاهی اوقات به این فکر می افتادم که شاید اگر کمی دندان وی جگر می گذاشتم و به حمید " بله " نمی گفتم حتما مرد بهتری نصیبم می شد و زندگی باشکوهتری داشتم . احساس قربانی بودن و حیف بودن به تدریج بر من قالب شد و کار به جایی رسید که هر چه حمید بیشتر نازم را می کشید و بیشتر برای برآوردن آرزوهایم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقیرتر می شد . کار به جایی رسید که دیگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بیدار نمی شدم وشبها برایش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد .

حمید همه این بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز هم قربان صدقه ام می رفت . بخصوص در کنار فامیل مرا در کنارم می نشاند و به ظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد . همه زنها و دختر های فامیل به این عشق شور انگیز حمید غبطه می خوردند و من مغرورتر از همیشه او را از خود می راندم و با لحنی ناخوش آیند در مقابل جمع با او سخن می گفتم .

بالاخره من باردار شدم و یک دختر و پسر دوقلو به دنیا آوردم . دخترک شباهت عجیبی به حمید و پسرک شباهت غریبی به من داشت . دوران بار داری ودو سال بعد از آن هیکل و اندام مرا به کلی تغییر داد و چهار چوب بدن من دیگر آن ظرافت وجذابیت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حمید را مسبب این اتفاقات میدانستم . به هر حال اگر حمید به خواستگاریم نمی آمد من می توانستم مدت بیشتری زیبایی و جذابیت زمان جوانی را حفظ کنم .

ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی دیگری داد. حمید هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولی بی اختیار برای دخترک نگران تر بود. روزی دلیل این نگرانی را از حمید پرسیدم و او بالبخند تلخی گفت: "تربیت دختر مهمتر از پسر است و دختران آسیب پذیرتر از پسران هستند."

اما من این توضیح را قبول نکردم و گفتم که دلیل این محبت بیش از اندازه شباهت بیش از اندازه دخترک به اوست . بعد برایش گفتم که فکر نمی کرد که از بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبیه خودش شود . حمید مدتها به این جمله من خندید ولی با این همه ذره ای از حالت تسلیم و عشق بی قید وشرطش نسبت به من کم نشده بود . هرچه شوریدگی و شور و عشق حمید نسبت به من و بچه هایش بیشتر می شد جسارت وزیاده روی من در امتحان گرفتن از عشق حمید بیشتر می شد . دیگر مطمئن بودم که حمید به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد . شعاع بی حرمتی ها و بی احترامی هایم را نسبت به عشق و شوریدگی اش بیشتر کردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد و کوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بیشتر تقویت می شد.

اما همه این تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه ای از شخصیت حمید روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودش باشد . پسر عموِیم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فامیل به مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند . من به اصرار از حمید خواستم تا هدیه ای گرانقیمت تهیه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آینده اش در کشور صحبت کند . در حال صحبتها ودر حالی که حمید در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه می‌رفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من گفت که : " اگر دختر عمو ازدواج نمی‌کرد حتما از او خواستگاری می‌کردم وزندگی با شکوهی را با او شروع می‌کردم."

بدون توجه به این که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم: " افسوس که دیر شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای مثل حمید شدم . چه کنم که دوتا بچه دارم."

جمله ی من آن قدر بی‌شرمانه و توهین آمیز بود که سکوتی سهمگین بر مجلس حاکم شد و همه نگاهها به سوی حمید برگشت . حمید مردی که همیشه برای من سمبول بی‌عرضگی و تسلیم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد. شانه‌هایش به سمت عقب رفت سر اش را بلند کرد وبا نگاهی که دیگر آن نگاه حمید عاشق و شوریده نبودخطاب به من گفت : " هنوز دیر نشده نکبت خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی بکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون دیگر آنها متعلق به تو نیستند ! "

نوشته شده توسط ملینا در ۱۳٩٠/٥/۱۳ ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

سلام به اونایی که مثل من حسرت یه عشق واقعی را میکشن

فریاد میکشی

اشک میریزی

نگاهت میکنند                               اما                     صدایت را نمی شنونند

اشک هایت را نمیبینند

تورا در آغوش میگیرند                   اما                     تپشهای قلبت را نیشنوند

چه حس غریبی است !

احساس میکنی چقدر غریب مانده ایی؟؟!!!

تو را میپرسند از آنچه تو را بربی آن جوابی نیست

در خویش میشکنی                                     خورد میشوی

کسی شکستنت را نمیشنود

به زانو در می آیی

به زمین می افتی

اما کسی غروب غرور زندگی را در چشمانت نمی بینند

بیزاری وجودت را میگیرد

لبخندشان پوزخند تمسخر میگیرید

اری بالاتر از رنجیدن هم جایی هست من آن را خوب میشناسم

آشنای پلیدی است

من تسلیم شدن به سرنوشت را میشناسم

من و تو ان را در غروبی سرد با هم گریستیم

من و تو بارها آن را گریستیم.............................................................

از تو میگریزند وتو از همیشه تنهاتر میشوی

و تنهایی بر بی کسی ات میگرید..............................

نوشته شده توسط ملینا در ۱۳٩٠/٤/٢٠ ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ | لینک ثابت نظرات ()

در سراشیبی تقدیر

 

   نام مرا

 

      با نام تو تشنه کرده اند

 

          و رفتنت را

 

             بر دلم داغ نهاده اند

 

                دریغ

 

                   از دریایی که در چشمهایت نشسته است

 

                       بی آنکه بخواهد

 

                           آیینه ها را آبی ببیند

 

                              یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب

 

                                  که تکرار آبی ترین زلال ها

 

                                      در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت

 

                                           تو را تداعی می کند

 

                                               برو به فکر من نباش

 

                                                   برو به پای من نسوز

 

                                                       برو به فکر من نباش

 

                                                           من یه جوری سر میکنم

 

                                                               زندگی رو با سختیاش........ا

 

                                                                   با که درددل کنم؟

 

                                                                       با کسی که پرنده بود برام؟

 

                                                                          با کسی که اشیانه بود

 

                                                                             دلم به چه خوش بود

 

                                                                                 کاشکی  پرنده پر نداشت

 

                                                                                     از پریدن خبر نداشت

 

                                                                                         درخت باغ آرزوش

 

                                                                                            دغدغه تبر نداشت

نوشته شده توسط ملینا در ۱۳٩٠/٢/٢٤ ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

خیلی سخته

 

خیلی سخته بعد چند سال بفهمی دوست داشتنش دروغ بوده ولی بازم بهت بگه دوستت دارم.

خیلی سخته وقتی که می خوابی طعم واقعی مرگ رو بچشی ولی صبح که چشمات رو باز می کنی ببینی نمردی و بازم یه روز دیگه رو باید با خاطره هاش شروع کنی ولی اون دیگه پیشت نیست.....

ولی انگار هر لحظه کنارته و تو پیشش بودی ولی اون تورو هیچ وقت ندیده اون می تونه تو رو گریه بنداره تو اون تو رو بخندونی ولی اون یکی دیگه رو خوشحال کنه.

خیلی سخته بهت بگه دوستت دارم ولی نمی خوامت، می گن با یادش باید زندگی کنی،ولی تا کی خوابش رو ببینی؟می گن نا امید نشو اخه درد نا امیدی رو نکشیدن چون فقط نا امیدی رو اون بهت داده ولی تو همه ی زندگیت رو بهش دادی.

خیلی سخته بهش دل ببندی و دلت رو بشکونه تو هم می تونستی دلش رو بشکونی ولی این کارو نکردی چون دوستش داشتی.

خیلی سخته بزرگترین ارزوت مرگ باشه ولی اون بتونه با یار تازه از راه رسیدش راحت زندگی کنه.

خیلی سخته از ترس اینکه مردم بهت نخندن و فکر نکن دیونه ای نتونی درد و دلت رو به کسی بگی.

خیلی سخته ارزوت کسی باشه که ازش بشنوی که هیچ اهمیتی واسش نداشتی حالادیگه ارزوی نبودنت رو می کنه.....

خیلی سخته بعد چند وقت می بینی اشک تو چشات حلقه بزنه ولی اشکات فقط واسه خودت مهم باشن.

حالا اون عشقش یکی دیگه است اصلا واسش تو مهم نیستی رسم قایم موشک بازی زمونه همینه دیگه،اون چشم می زاره تو قایم می شی اما اون میره یکی دیگه رو پیدا می کنه.

نوشته شده توسط ملینا در ۱۳٩٠/۱/٢۱ ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

چشم هایم به پنجره خیره مانده بود و دستانم را قدرتی برای حرکت دادن نبود قلبم یخ زده و خوشکیده بود

بارها خود را از درون نهیب میزدم که این چه کار بیهوده و بی فرجامی بود که تو آغازش کردی؟؟

اما گویی جوابی برای آن نداشتم

ای کاش هرگز به چشمانت اینچنین خیره نشده بودم

با صدای هر اتومبیلی دوان دوان به طرف پنجره میدویدم.....افسوس که او نبود لیک میدانستم که او هرگز برنمیگردد

میدانستم اما....

ای خدای من آیا من مقصر بودم؟

به کلی از یاد خود رفته بودم غذایم آه وآبم اشک شده بود.شده بودم استخوان به تمام معنا

چه زود رفتی ومرا تنها گذاشتی

چه زود رفتی و من تنها شدم چه زود.

عاشقانه میپرستیدمت و دوستت داشتم

از خداوند مرگ را طلب میکنم آه..

چند روزی گذشت .صدای درب را شنیدم برادرم درب را گشود برایم مهم نبود که چکسی پشت در باشد

چشمهایم سو نداشت درست نمیدیدم آیا خود او بود که آمده ؟/؟/؟

نوشته شده توسط ملینا در ۱۳٩٠/۱/٦ ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

یامقلب قلب ما را شار کن

یامدبر خانه ها آباد کن

یا محول احسن الحالی نما قلبها راازبدی

خالی نما

 

 

عیدتان مبارک

برایت از طلا تختی

 

مسیری رو به خوشبختی

 

برایت عمر نوحی را

 

وقاری همچو کوهی را

 

برایت صبر ایوبی

 

حیاتی مملو از خوبی

 

برایت شاد بودن را

 

فقط آزاد بودن را

 

صداقت را

رفاقت را

محبت را

شراافت را دعا کردمقلب

نوشته شده توسط ملینا در ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

Copyright (C) 2008, http://ghasam.persianblog.ir. all right reserved
Design by BAHAR-20

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
:BAHAR 20:

طـــراح قـــالــب
داستان كوتاه
اس ام اس فارسی
کد تغییر شکل موس
کد موزیک برای وبلاگ

بازديد شما

بازديدها :

نوشته های پیشین
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩

آرشیو موضوعی

فریاد(۱)
میخندیدی(۱)

نویسندگان
ملینا

پیوندها
ایران ویکی
فرزند پارس
آسمان تنهایی من
کهن
عشق عشق عشق
طـــراح قـــالــب

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ
طـــراح قـــالــب
<-BlogTitle->- <-BlogDescription->">,<-BlogId->, Blog, Weblog, Persian,Iran, Iranian, Farsi, Weblogs, Blogs">

<-BlogTitle->

<-PostContent->
::ادامــه مـطـلـب::

نوشته شده توسط <-PostAuthor-> در <-PostDate-> ساعت <-PostTime-> | لینک ثابت نظرات (<-count->)

<-PageContent->

نوشته شده توسط مدیر در ساعت | لینک ثابت

» <-posttitle-> :: <-PostDate->

نوشته شده توسط مدیر در ساعت | لینک ثابت

Copyright (C) 2008, <-BlogUrl->. all right reserved
Design by BAHAR-20

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

<-AboutAuthor->

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
:BAHAR 20:

فال حافظ

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ

پیوندهای روزانه
<-ItemTitle->
تمام پیوندها
طـــراح قـــالــب
داستان كوتاه
اس ام اس فارسی
کد تغییر شکل موس
کد موزیک برای وبلاگ

بازديد شما

بازديدها :

نوشته های پیشین
<-ArchiveTitle->

آرشیو موضوعی

<-TagName->(<-Tagweight->)

نویسندگان
<-AuthorName->

پیوندها
<-LinkTitle->
طـــراح قـــالــب

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ
طـــراح قـــالــب
<-BlogCustomHtml->
<-persianstat->